
نمیدانم جهان ...
پشت نام خود ...
پنهان شده ...
یا با نام خود ...
طلوع کرده است ...
***
کاش آسمان ...
در دیگری داشت ...
و مرا ...
به فضای دیگری ...
دسترسی بود ...
بیژن جلالی

The Soul of the Rose, 1908
By John Waterhouse
انگار...آنان که با هم حرف نمی زنند ...
به هم نزدیکترند ...
گاهی اوقات حرف ها دوری می آورند ...
یه نگاه ...
یه مفهوم ...
" راه پله " یعنی چی؟
...
...

........................................................................................................
فرهاد چه می خواند :
رستنی ها کم نیست...
من و تو کم بودیم ...
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم...
گفتنی ها کم نیست ...
من و تو کم گفتیم ...
مثل هذیان دم مرگ ...
از آغاز... چنین درهم و برهم گفتیم...
دیدنی ها کم نیست...
من و تو کم دیدیم...
بی سبب از پاییز
جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم...
چیدنیها کم نیست...
من و تو کم چیدیم...
وقت گل دادن عشق...روی دار قالی...
بی سبب ... حتی ...
پرتاب گل سرخی را ترسیدیم...
خواندنیها کم نیست...
من و تو کم خواندیم ...
من وتو ...ساده ترین شکل سرودن را...
در معبر باد ...
با دهانی بسته...واماندیم...
من و تو کم بودیم ...
من و تو اما در میدان ها ...
اینک...
اندازه ما می خوانیم ...
ما به اندازه ما می بینیم...
ما به اندازه ما می چینیم...
ما به اندازه ما می بوییم ...
ما به اندازه ما می روییم...
من وتو حق داریم...
در شب این جنبش ...
نبض آدم باشیم ...
من وتو حق داریم...
حق داریم که به اندازه ما هم شده ...با هم باشیم...
گفتنی ها کم نیست ...

......................................................................................................
انگار ...
هیچ کس نشسته بود لب پنجره ...
و همه کس ...
به حادثه ای که قاب نداشت ...
عجیب نگاه می کرد ...
آخر ...
باد که وسوسه ی پرواز بود ...
کسی را پر می داد ...
............................................یاسمن کاظمی
گاه می خندد ...
گاه آواز می خواند ...
گاهی هم بدجوری میمیرد ...
به جز حضور تو ...
هیچ چیز این جهان را جدی نگرفتم...
حتی عشق را ...
................................................ به یاد حسین پناهی

کشف سکوت ...اینکه ...
اینکه صدا سکوت است و سکوت صدا...
بسته به اینست چه بخواهی...
کشف سکوت...
...
...
